علی سراج
حلقه ی وین، مجموعه ای ازعالمان جوانی بود که هر کدام در حوزه ای از علوم تخصص داشتند، اما علاقه ی مشترکشان یعنی فلسفه ی علم، آنها را دورهم جمع کرده بود. آنها در حال شکل دادن به بینشی نسبت به جهان بودند که خود آن را «درک علمی از جهان» می نامیدند.
حلقه وین در بین سالهای 1924 تا 1936 در حال فعالیت رسمی بود. از اعضای معروف حلقه می توان به رودولف کارناپ[1] در ریاضیات، کورت گودل[2] در منطق،فیلیپ فرانک[3] در فیزیک، اتو نویرات[4] در جامعه شناسی و موریس شلیک[5] در فلسفه اشاره کرد.
در همین حال فیزیکدانان جوان در کوپنهاگ و جاهای دیگر در حال ساختن مکانیک کوانتمی بودند. مکانیک کوانتمی دستاوردهای زیادی در توجیه پدیده های کوانتمی بدست آورده بود، و بنابر این مورد استقبال فراوان فیزیکدانان قرار گرفت. اما از طرف دیگر، به دلیل کاستی هایی که کوانتم در ارائه ی تصویر واضحی از جهان میکروسکوپی داشت، و به خصوص با تاکید زیادی که بر کامل بودن کوانتم می شد، جامعه علمی به این سمت سوق داده شد که هدف فیزیک را در فواید دیگر آن جستجو کنند. از جمله کاربردهای عملی آن، یا پیش بینی نتایج آزمایشات و...
در واقع حلقه ی وین، پایگاهی فلسفی برای این نوع نگرش نسبت به فیزیک ایجاد می کرد، و با دقتی که مخصوص فلاسفه بود، حرف های فیزیکدانانی را که دراین نسل جدید پرورش یافته بودند موجه می ساخت. بنابراین حلقه ی وین در رواج نگرش پوزیتیویستی در اندیشه ی دانشمندان قرن بیستم بسیار موثربوده است. هر چند که امروزه دیگر پوزیتیویسم منطقی گرایش فعالی در فلسفه نیست، اما هنوز حضور آن نوع بینش را در جوامع علمی می توان به وضوح مشاهده کرد. به همین سبب است که بررسی و نقد این نظام فکری حائز اهمیت است.
(اثبات تاریخی این ادعا را که حلقه ی وین و به طور کلی پوزیتیویسم منطقی تاثیر بسزایی در نوع نگاه فیزیک دانان به مسایل داشته است به مقاله ی دیگری موکول می کنیم، هر چند که اندکی دقت در محیط اطراف خودمان نیز همین نتیجه را ثابت می کند.)
جاذبه ی نیرومند حلقه ی وین ناشی از این اعتقاد ساده بود که فقط دو نوع گفتارمعتبر وجود دارد. دسته ی اول آنهایی بودند که درستی یا نادرستی آنها را بتوان با تحلیل واژه های درون خود گزاره تعیین کرد. به همین دلیل، اینها را گزاره های تحلیلی می نامند. اظهاراتی شبیه به «مجردها همسر ندارند» نمونه ای از گزاره های تحلیلی است. این گزاره درست است زیرا مجرد اصولا به همان کسی گفته می شود که همسر ندارد. بنابراین، معنی جمله، این می شود:« کسانی که همسر ندارند، همسر ندارند.» جمله ی درستی گفته ایم، اما هیچ چیز جدیدی نگفته ایم و هیچ دانشی به شنونده اضافه نکرده ایم. این جملات را "همان گویی[6]" می نامند. نوع دیگر گزاره های تحلیلی، قیاس های منطقی هستند مثل« من تمرین ننوشته ام. هر کس تمرین ننویسد تنبیه خواهد شد. بنابر این من تنبیه خواهم شد.»
دسته ی دوم از گزاره های معتبر، گزاره های تجربی تحقیق پذیرند.« آب در 100 درجه می جوشد.» یا « جهان مسطح است.» هر چند ممکن است این گزاره ها غلط باشند، اما به این دلیل که تحقیق پذیرند، معنی دارند.(در مورد ملاک تحقیق پذیری بعدا صحبت خواهیم کرد.)
از نظر اصحاب حلقه، تنها گفتارهای بامعنی همین دو دسته هستند. بقیه ی گزاره ها به معنای واقعی کلمه، بی معنی هستند. بنابر این از آنجا که از نظر آنها اثبات وجود خدا ناممکن است ( زیرا جملات تحلیلی نمی توانند وجود واقعیت خارجی را ثابت کنند و خدا هم قابل تحقیق تجربی نیست.)، پوزیتیویست ها در جواب به این سوال که آیا خدا وجود دارد یا نه، جواب سومی می گوید:«حرف زدن درباره خدا بی معنی است». پس اصحاب حلقه دین و متافیزیک را یک راست به زباله دان عقل می فرستادند. جدا از اینها زباله های دیگری هم بود: اخلاق و ... . حتی آن ها برای توجیه معرفت زا بودن تاریخ نیز با مشکل مواجه بودند. وقتی شما به کسی اظهار علاقه می کنید، و مثلا می گویید :« من به شما علاقه دارم.»کاملا در حال مهمل گویی هستنید، زیرا وجود علاقه با ملاک به شدت محدود کننده ای که پوزیتیویست ها گذاشته بودند قابل اثبات نبود. به عنوان مثال دیگر فرض کنید دیشب خوابی دیده اید. امروز به دوست پوزیتیویستتان می-گویید که دیشب خوابی دیده اید. اما او به جای اینکه از شما بخواهد تا خوابتان را برایش تعریف کنید به شما خواهد گفت حرفتان کاملا مهمل است! زیرا اثبات پذیرِ تجربی نیست.
از نظرآنها، دانشمندان، بازیگران اصلی میدان اند و وظیفه ی فلسفه، روشن و دقیق کردن مفاهیمی است که اهل علم به کار می برند. فلسفه با تجزیه و تحلیل شگردهای بازی، صرفا به تیم یاری می رساند. فلسفه، همیشه زیردست علم خواهد بود!
همان طور که دیده می شود نگرش حلقه، نسبت به مساله ی معناداری بسیار رادیکال است و در ضمن اشکالاتی اساسی در معیارهایش نیز وجود دارد که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.این نظریه که اظهارات مفهوم دار باید یا تحلیلی باشند یا قابل تحقیق تجربی، به «پوزیتیویسم منطقی» معروف شد.
ما در این مقاله سعی می کنیم تا پایه های فکری پوزیتیویسم منطقی را بیابیم و در وسع خودمان آنها را بررسی و نقد کنیم.
• مبانی نظری پوزیتیویسم منطقی
1 . تجربه گرایی[7]: تجربه گرایی یکی از چند دیدگاه رقیب در معرفت شناسی است. موضوع اصلی در معرفت شناسی این است که دانش(دانش به معنای عام، یعنی هر چیزی که دانسته می شود، نه صرفا علوم) چگونه برای انسان حاصل می شود؟ جوابی که تجربه-گرایان به این سوال می دهند این است که شناخت، ریشه در تجربه دارد. قوه ی ادراک در آغاز صفحه ی سفیدی است که هیچ اثری بر آن وجود ندارد. در اثر ارتباط آدمی با طبیعت-به وسیله ی حواس- و به کمک فعالیت عقل، مفاهیم شکل می گیرند. چنین دیدگاهی را می توان در بسیاری از فلاسفه ی معروف بریتانیایی مانند جان لاک، جرج برکلی، دیوید هیوم و ... مشاهده کرد.
در بخش ایجابی این نظریه هیچ تردیدی وجود ندارد، یعنی اینکه تجربه در فرایند کسب دانش، عنصری کلیدی است، اما بحث بر قسمت سلبی آن است، یعنی اصرار تجربه گرا بر اینکه هیج دانشی بدون واسطه گری تجربه بدست نمی آید. اگر این نظر درست باشد، هیچ دانش صرفا عقلی ای وجود ندارد. از طرف دیگر، وحی به عنوان منبعی برای معرفت کنار گذاشته می شود. اما همانطور که خود هیوم نشان داد، مفاهیم کلی- مانند علیت- قابل استنتاج از تجارب حسی نیستند، و لذا جمع این دو نظر، هیوم را به انکار اصل علیت کشاند. انکاری که دو سده بعد در فیزیک نظری رخ نمود.
2. استقراگرایی[8]: استقراگرایی نظریه ای در مورد روش علمی است که ریشه های آن به قرن 17 و 18 باز می گردد. فرانسیس بیکن(1561-1626) را می توان ازاولین کسانی دانست که روش استقرائی را به عنوان روش علمی ارائه کردند.
اندیشه ی اصلی استقراگرایی این است که علم از مشاهده آغاز می شود. دانشمند خوب با مشاهدات کثیر و دقیق کارش را آغاز می کند. سپس از مجموع داده هایی که جمع آوری شده، با احتیاط تعمیمی را استنتاج می کند و سپس سعی می کند تا پیش بینی ای هم انجام دهد. بنابراین نظریه پردازی پیش از جمع آوری و بررسی مشاهدات، کاراشتباهی است؛ کاری که بیکن آن را پیش دستی بر طبیعت می خواند و محکوم می کرد. بنابر این روش استقرائی به ما می گوید که اگر هزار زاغ سیاه و هزار قوی سفید دیدید نتیجه بگیرید که تمام زاغها سیاه و تمام قوها سفیدند(بگذریم از اینکه مشاهده گران ما قوهای سیاه استرالیائی را ندیده اند و این همان جایی است که پای استقراگرایان می-لنگد.)
استقراگرائی در طول قرون 18 و 19 ادامه داشت و قرن 20 که اوج آن به حساب می آید در واقع قرن فروپاشی آن نیز هست. پوپر از کسانی است که تیشه به ریشه ی استقراگرایی زد. او نشان داد که اصولا روش در علم، این نیست که مشاهده نظریه را بسازد (هر چند که اهمیت مشاهده انکار نمی شود.)
مثال های بسیاری می توان در این باره ذکر کرد ولی ما به چند مورد اکتفا می کنیم:
نسبیت: آیا اینشتین مثلا هزار پرتو نور را مشاهده کرد که در عبور از کنار خورشید منحرف شدند و سپس نتیجه گرفت که جرم باعث انحراف پرتو نور می شود؟(همانطور که می دانیم، نظریه ی نسبیت عام در 1915 فرمول بندی شد در صورتی که بررسی انحراف نور، در کسوف سال 1919 صورت پذیرفت و انحراف نور تایید شد.
فیزیک ذرات: فیزیک ذرات هولوکاست استقراگرایی است. به وفوردر تاریخ فیزیک ذرات تقدم نظریه بر مشاهده دیده می شود. وجود ذرات نوترینو و کوارک(که هنوز هم به صورت جدا مشاهده نشده) قبل از اینکه مشاهده شوند، پیش بینی شده است(به دلایلی همچون سازگاری نظریه یا انسجام بیشتر آن). و گمشده ذرات کاران یعنی "هیگز" که هنوز کشف نشده است، آخرین مدعای ما در این قسمت می-باشد.
3. منطق گرایی[9]: بنابرمعرفت شناسی تجربه گرایان، فقط تجربه است که می تواند معرفت زا باشد، اما مشکلی که به وجود می آید اینست که به نظر می رسد، حقایق ریاضی مستقل از تجربه هستند. هندسه ی اقلیدسی درست است، حتی اگر همانطور که اینشتین گفت، جهانِ واقعی مسطح نباشد. بنابر این یا باید ریاضیات هم به نوعی برگرفته از تجربه می بود، و یا اینکه نشان داده می شد که حقایق ریاضی ذاتا تهی هستند، و صرفا بیان قراردادهای زبانی اند(یا بعبارت دیگر قضایای ریاضی تحلیلی هستند). بنابر این، اندیشه ی اصلی، تحویل[10] ریاضیات به منطق بود. اندیشه ای که می کوشید ثابت کند،حقایق و قضایای ریاضی از سنخ چنین جملاتی است: «انتهای هر بن بستی، بسته است».اینکه انتهای هر بن بستی بسته است حقیقتی منطقی است و برای اثبات درستی آن فقط لازم است که اجزای خود جمله را بکاوید و در نهایت به این می رسید که این جمله در عین حال که درست است، هیچ حقیقتی به ما نمی گوید و صرفا یک «قرارداد زبانی» است. مثلا اینکه 1+1=2 درست است. اما 2 چیست؟آیا غیر از این است که تعریف 2 همان 1+1 است؟بنابر این 1+1=2 همان 1+1=1+1 است که صدق آن بدیهی است. این دیدگاه به منطق گرایی موسوم است.
راسل کوشید تا نشان دهد، ریاضیات را می توان به منطق تحویل کرد. او در بررسی نتایج فرگه[11] که قبلا کوشیده بود حساب را به منطق فروکاهد، متوجه تناقضی در دستگاه منطقی او شد که امروزه به «پارادوکس راسل» مشهور است. او برای رفع این تناقض، مجبور شد دو نظریه پیچیده ی انواع[12] و توصیفات[13] را ابداع کند و نتیجه ی کارهای او سه مجلد حجیم به نام «اصول ریاضیات» شد که با همکاری وایتهد[14] نوشته شده است. اما مشکلاتی در این بین وجود دارد. اولا نظریه انواع و نظریه توصیفات وی معلوم نیست واقعا جزیی از منطق باشد، و دیگر اینکه، او از اصول موضوع «بی نهایت» و «انتخاب» استفاده کرد که به نظر نمی رسد بدیهی باشند. ضربه ی سهمگینِ دیگر از ناحیه ی کورت گودل[15] وارد شد که ثابت کرد، در حساب می توان قضیه ای ساخت که در اصول ریاضیات راسل قابل اثبات نیست. بنابر این، قضیه ناتمامیت[16] گودل نشان داد که یک نظام منطق گرایی، نظیر آنچه راسل پیشنهاد کرده بود، هیچ گاه برای بیان کل حقایق ریاضی کافی نیست.
بنابر این، پس از گودل، غالب فلاسفه و منطق دانان منطق گرایی را رها کردند و به روش دیگری که عبارت بود از «نظریه ی اصل موضوعی مجموعه ها» و ریاضیات را به نظریه ی مجموعه ها تحویل می کرد، روی آوردند. اما در آن دوره، یعنی از 1910(چاپ کتاب راسل) تا 1931 (چاپ مقاله ی گودل) منطق گرایی غالب بود و بنابر این، بستر برای تشکیل جریان پوزیتیویسم منطقی، با ویژگی هایی که گفتیم و خواهیم گفت، ایجاد شد. جریانی که می گفت: تجربه، منطق، و دیگر هیچ...
4. ویتگنشتاین و مساله ی جدا کردن علم از مابعدالطبیعه:[17] شخص دیگری که در شکل گیری پوزیتیویسم منطقی، بسیار تاثیرگذار بود لودویگ ویتگنشتاین بود. او در کمبریج شاگرد راسل بود. تاکید راسل در مورد به کارگیری دقیق زبان، در ویتگنشتاین با شدت بیشتری جلوه می کند، به طوری که مساله ی اصلی برای او، زبان می شود. ویتگنشتاین از جنبه ای روی حلقه ی وین تاثیرگذار بود که صرف نظر از مباحث مربوط به علم، از لحاظ فرهنگی بسیار مهم است و آن، موضوع تعیین مرزهای علم و جدا کردن علم از مابعدالطبیعه است. این موضوع در نظر اول ممکن است خیلی مهم به نظر نرسد اما همانطور که خواهیم دید نتیجه ی عملی این کار این بوده است که اصحاب حلقه تحت تاثیر ویتگنشتاین به این نتیجه رسیدند که داستان علم و ما بعد الطبیعه، داستان با معنی و بی معنی است. متاسفانه این بینش نیز تا حدود زیادی در جامعه ی علمی گسترش پیدا کرده است. تنها کتاب فلسفی ویتگنشتاین که در طول حیات او منتشر شده، رساله-ی منطقی فلسفی است. درباره ی نفوذ کتاب در افکار حلقه، ذکر همین نکته کافی است که کتاب در حلقه دوبار به صورت جمله به جمله قرائت، و به بحث گذاشته شد، که این کار در حدود 1 سال به طول انجامید.
دیدگاه ویتگنشتاین درباره ی مابعدالطبیعه از نظریه ی او درباره ی معنی داری نشأت می گیرد. شرح مختصری از نظریه ی معنی داری ویتگنشتاین به صورت زیر است:
ساده ترین نوع قضایا، قضیه ی بسیط است،که درباره ی وضع خاصی از وجود صحبت می کند. قضایای بسیط به مثابه اتمها در تشکیل ماده هستند. ترکیب قضایای بسیط، گزاره های مرکب را می سازد، که می توان آنها را معادل با مولکولهای سازنده ی مواد دانست. قضایای مرکب از ترکیب عطفی(&) و نقیض(~) گزاره های بسیط ساخته می شود. بنابراین گزاره های ترکیبی(یا قضایای معنی دار) سه حالت بیشتر ندارند؛ یا تناقضی منطقی هستند(مانند p&~p) یا گزاره ای همیشه درست است(مثل (p&~p)~) یا گزاره ای است که باید صدق یا کذب آن توسط صدق و کذب گزاره های بسیط تشکیل دهنده ی آن تعیین می شود. طبق تفیسر حلقه ی وین از ویتگنشتاین، گزاره های بسیط همان گزاره های مشاهده ای هستند، هر چند ظاهرا خود ویتگنشتاین در این مورد اظهار نظر نکرده بود. گزاره ی مشاهده ای گزاره ایست مانند«کتاب قرمز روی میز قرار دارد.» که درستی یا نادرستی آن توسط یکبار مشاهده تعیین می شود. بنابراین اگر جملات همیشه درست،یا همیشه غلط، را - که دردی از ما دوا نمی کنند - کنار بگذاریم، معرفت ما از گزاره های ترکیبیِ صحیحی تشکیل شده است که درست بودن آنها توسط تحقیق تجربی گزاره های بسیط تشکیل دهنده ی آن به اثبات رسیده است. این، همان ملاک تحقیق پذیری ( یا اثبات-پذیری) است که حلقه بر آن تاکید زیادی داشت. روشن است که طبق این برداشت از معنی داری، مابعدالطبیعه و اخلاق مهمل (بی معنی) می شوند.
البته خود ویتگنشتاین چنین دیدگاهی نداشت که آنچه بی معنی است بیهوده است و باید آن را دور ریخت. او می گفت« آنچه نمی توان درباره ی آن سخن گفت، باید درباره ی آن خاموش ماند.» و اینکه اتفاقا همین چیزها اهمیت اساسی را دارند. اما ابهام موجود در این سخن لاجرم باعث سوء برداشت می شد. شاید ویتگنشتاین بیشتر درباره ی آن چیزهایی که درباره اش صحبت می کرد توانست روی دیگران اثر بگذارد.
• نتیجه گیری
در مجموع می توان گفت که پوزیتیویسم منطقی نگاه خیلی محدود و دست و پاگیری نسبت به علم داشت و این ایرادی است که بسیاری از فلاسفه و دانشمندان به آن وارد کردند.
هایزنبرگ در این باره می گوید:
« پوزیتیویست ها راه حل ساده ای دارند:جهان را باید به دو بخش تقسیم کرد، بخشی که به روشنی می توان درباره اش سخن گفت، و بخشی که درباره اش باید خاموش ماند. اما با توجه به اینکه آنچه به روشنی می توان گفت تقریبا هیچ است، آیا فلسفه ای بی معنی تر از این می توان تصور کرد؟ اگر همه ی چیزهای غیر روشن را حذف کنیم، شاید جز مشتی همان گویی مبتذل و پیش پا افتاده چیزی در دستمان نماند... از لحاظ علمی حق با نیلس بور است و تاکید پوزیتیویست ها و پراگماتیست ها بر توجه دقیق به جزئیات و وضوح معانی چیز بسیار لازمی است. فقط از حیث محرماتی که پوزیتیویسم وضع می کند می توان با آن مخالفت کرد، زیرا اگر از ارتباطات وسیع تر سخن نگوییم و حتی به آن نیندیشیم، قطب نمایی نخواهیم داشت و شاید راه خود را گم کنیم.»[18]
نقد تک تک پیش فرض ها و اصول پوزیتیویسم، بررسی ریشه های تاریخی آن، علل گسترش آن، و اینکه چرا با وجود افول اندیشه ی پوزیتیویستی در فلسفه و مشخص شدن کاستی های فراوان آن، هنوز این طرز نگاه به عالم هنوز در میان دانشمندان رواج دارد مسائلی مهمی است که باید در جای دیگری به آنها پرداخته شود.
• مراجع
1. آلن چالمرز ،چیستی علم، ترجمه ی سعید زیباکلام، انتشارات سمت
2. دانالد گیلیس، فلسفه ی علم در قرن بیستم، ترجمه ی حسن میانداری، انتشارات سمت
3. دیوید ادموندز- جان آیدینو، ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری، ترجمه ی حسن کامشاد، نشر نی
4. Vienna circle, Stanford Encyclopedia of philosophy ( http://plato.stanford.edu )
________________________________________
[1] Rudolf Carnap(1891-1970)
[2] Kurt Gödel(1906-1978)
[3] Philipp Frank
[4] Otto Neurath
[5] Moritz Schlick
[6] tautology
[7] Empiricism
[8] Inductivism
[9] logicism
[10] reduce
[11] Frege
[12] types theory
[13] descriptions theory
[14] Alfred North Whitehead
[15] Kurt Gödel
[16] incompleteness theorem
[17]Wittgenstein
[18] ورنر هایزنبرگ، جز و کل، مرکز نشر دانشگاهی، صص214